وب سایت شخصی امیرحسین مالک نوشته ها و مقالات امیرحسین مالک

سادگی

 

گاهی میشه حرف زد.

گاهی هم میشه به جای حرف زدن نوشت. 

اما یه وقتایی نه میشه حرف زد و نه میشه نوشت. 

حرف که نتونستم بزنم ، یعنی نشد که بگم. تا که دوکلمه شو گفتم، بغض نامردی اومد و گلوم و فشار داد و اجازه ادامه بهم نداد.

خواستم بنویسم اما کلمات کنار هم جفت و جور نمیشدند. 

امان از روزی که اون بغض اجازه بده حرف های صف کشیده پشت سرهم جاری بشن. یا اون کلمه های بیمعرفت کنار هم بشینن و یه واقعه بزرگ و تلخ و حکایت کنن .

ولی نه.

اینم خوب نیست.

چون آخرش تبدیل میشی به کسی که همش غر میزنه.

اونوقت کسی اهمیت نمیده به حرفات.

کسی احترام به سلیقه و نظرت نمیزاره.

فکر که میکنم میبینم اومدیم این اتفاقات هم افتاد، مگه با حرف چیزی عوض میشه؟ یا نوشته ای که اینقدر تلخه رو کسی میخونه تا آخرش؟

پس واقعا چه میشه کرد؟ 

سکوت راه خوبیه به نظرت؟ 

وقتی که تصور میکنم اگر روزی این حرف هارو بزنم، بعدش دلم تنگ میشه برای حال الانم. چون سالهاست با این حال زندگی میکنم. احساس انفجار. احساسی که ممکنه وسط یک شادی لحظه ای یادم بیاد و گند بزنه وسط اون خوشحالی، حس سقوط از ارتفاع توی خواب و خیلی چیزای دیگه که نمیشه بهش اشاره کرد.

حیفه نه؟ حیفه بزارمش کنار نه؟  نمیدونم شاید حیف روح و جسمم بود که تو اوج جوونی از بین بردمشون. به دست خودم. 

این و میدونم که جسم روح آدم هرچقدرم که داغون و ویران و آسیب دیده باشه، بازهم قابل ترمیمه. در بهترین حالت شاید عین روز اولش نشه ولی میشه راحت باهاش زندگی کرد.

مثل یه ماشین که تصادف میکنه تا شیشه جمع میشه، اگر دست آدم متخصص خودش بیوفته ، یه چیزی شبیه به روز اولش در میاد. ولی هیچ وقت لذت رانندگی باهاش مثل روز اولی که نو بود و سالم بود ، ناب و لذت بخش نمیشه.

وقتی که بیشتر فکر میکنم به این نتیجه میرسم که انسان در طول مدت زمانی که زنده است یک مدت کوتاه از اون زمان رو زندگی میکنه و باقیش فقط یاد و خاطره اون زندگیه.

اون زندگی که ازش حرف میزنم دقیقا زمانیه اتفاق میوفته که نمیفهمی کی شروع شده. متاسفانه فقط پایانش قابل لمسه.

شروعش میتونه یک نگاه باشه یا یک لبخند… و بقیه ش فقط مرور اونها در ذهن.

بعضی از آدما هستند که وقتی بزرگ میشن بعضی از روحیاتشون بزرگ نمیشه. از یه جایی به بعد دیگه رشد نمیکنه. 

آخه بعضی روحیات و اخلاق ها خوب نیست زیاد رشد کنن. 

مثلا این بعضیا که ازش حرف میزنم بزرگ که شدن، وقتی به کسی دست رفاقت میدن دیگه تا آخرش رفیق میمونن. عین بچگیاشون اصلا به ذهنشونم نمیرسه که بخوان سو استفاده کنن یا طرف مقابلشونو عذاب

آدمایی که ساده هستن زندگی سختی دارن.

راستی ساده بودن یعنی چی؟ 

این روزا معنی ساده بودن هم عوض شده.

وقتی که میگی فلانی خیلی ساده ست ، همه فکر میکنن داری میگی فلانی خیلی نفهمه یا عقب افتادست. 

در صورتی که طرف فقط خواسته انسان باشه. 

بله به نظر من ساده نبودن یعنی از انسانیت دور شدن. از اسمشم پیداست . طرف خیلی گرگه. 

میدونی چه زمانی بهت میگن ساده؟

وقتی که از کسی قول میگیری و انتظار داری طرف سر قولش بمونه . این میشه سادگی. 

وقتی ساده باشی ، دلت میشکنه ، خرد میشی ، دستبند میخوری ، افسرده میشی ، نسبت به همه بد بین میشی … و خلاصه که نمیتونی مثل بقیه آدم زرنگا زندگی کنی .

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 2
دوست نداشتم: 0
میانگین امتیازات: 2

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 1 =