وب سایت شخصی امیرحسین مالک نوشته ها و مقالات امیرحسین مالک

سی سالگی

بحران سی سالگی

نمیخواستم دست به قلم ببرم

ولی نشد که ننویسم 

حداقل برای خودم

سالی که در آن قرار دارم سال سکوت بود برای من 

به قولی سال مرور این سی سال گذشته

اینکه به قول فروغ پیش رفتی یا فرو رفتی

ولی اگر بخوام چکیده هممممه اون چیزی رو که بهش رسیدم رو بگم اینطور خواهد بود که 

این کاخ آرزو های ما برای بعضی از ما ها چه بسا قبل از اینکه به دنیا پا بگذاریم فرو ریخته و در واقع چیز هایی هست که به اجبار مارو پخته میکنه در زندگی به عنوان یک نسلی ازیک مقطع زمانی خاص و در یک کشور خاص و با یک فرهنگ خاص ، با همه شادی ها و غم های خاصی که داره …. که چطور هم آدم رو از درون خالی میکنه و هم در عین حال احساس میکنی که در بیست و پنج سالگی پخته میشی. یعنی ظاهرش اینه که این پختگی همون پختگی اون پیرمردی هست که دنیا دیده ست با این تفاوت که تو دنیا رو هم ندیدی.

درواقع تنها چیزی که منجر به پختگی همه ما ها میشه اینه که منتظر جایزه ای دیگه از روزگار نیستیم و … تسلیم میشیم.

به عبارتی زندگی برگ برنده ای نداره که برای ما رو کنه.

هر آدم بزرگی که در کودکی و نوجوانی و جوانی ام دیده ام که برایم الگو بوده خیلی زود کاخش فرو ریخته برام. یعنی خیلی زود دیگه اونقدر بزرگ نیست برام و از اینکه بهشون فکر میکنم یه جواریی خجالت میکشم.

اینکه در بیست سال اول عمرم چقدر به تلخی ها گریستن و ریسه رفتن به شادی ها  وجود داشت و کم کم با بالارفتن سنم کمرنگ شدند و این اتفاقات در من به درونگرایی روی آورد و بعد هم خنثی شد.

تا جایی که به آدمی تبدیل شدم که نسبت به همه اتفاقات اطرافش یک فرد خنثی بود.

قطعا نمیشه همه این سی سال رو به رشته تحریر دراورد .

زندگی هزاران رو داره . روهای خوب و رو های بد.

متاسفانه تا جایی که یادم میاد تعداد رو های بد زندگی من خیلی زیاد تر از روهای خوبش بوده .

حتی رو های خوبی هم که دیدم به مرور زمان بد و ترسناک شد.

پنج سال اخیر زندگی من بدترین روز های زندگی رو برای من رقم زد . از طرفی هم تجربه هایی به دست آوردم که به این راحتی ها نمیشه اونارو پیدا کرد.

خودم رو خیلی جاها ارزون فروختم.

تا یک جایی که در سال نود و چهار زندگی به من یک سیلی بسیار محکم زد که هنوزم که هنوزه از اون سیلی دارم گیج میخورم.

اونجا بود که فهمیدم هر کسی که باشی. هر موقعیتی که داشته باشی و هر چقدر هم دورت شلوغ باشه باز هم تنهایی و فقط و فقط خودت هستی که توی این دنیا میتونی برای خودت کاری کنی.

توی یک بعد ازظهر سرد آذر ماه نود و چهار رو به آسمون کردم و به خدا گفتم چرا خبری ازت نیست؟ وقتشه الان خودتو نشون بدی. صدای نیومد از هیچ کجا. و اونجا بود که فهمیدم خدا توی آسمون ها نیست . خدا به اون معنایی که اکثر مردم ازش یاد میکنن وجود نداره اصلا. 

خداوند توی قلب منه. همون وجدان بیدار منه.

وقتی که به این رسیدم دلم آروم گرفت و فهمیدم نه… همچین بد هم نیست اوضاعم.

میتونست خیلی بدتر از اینم باشه.

من در طول هفتاد و یک روز بزرگ شدم.

جهشی از بیست و هشت سالگی به پنجاه سالگی. الان دوسال از اون روز میگذره و من خوشحالم از اونچه که پیش اومد.

فهمیدم که برگ برنده هیچوقت سراغ آدم نمیاد و این منم که باید دنبالش بگردم.

دو سال تموم شب و روز تلاش کردم و حالا اینجا میخوام بگم که زندگی برای من یک برگ جدید و ارزنده رو کرده.

درست در زمانی که احساس میکردم دیگه از برگ جدید و جایزه بزرگ خبری نیست.

برگ برنده پول نیست. منم مثل همه خیلی دوست دارم پولدار باشم ولی از خود پول متنفرم.

برگ برنده من خوشبختیه که الان دارم.

من یک مرد خوشبخت ، خوش شانس و در آینده ای خیلی خیلی نزدیک ثروتمند هستم.

امیرحسین . بعد از گذراندن بحران سی سالگی

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 1
دوست نداشتم: 1
میانگین امتیازات: 1

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × دو =